پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

شعر، بخش دوم

بخش دوم
یازده شعر

برگذیده ای از اشعار1999ـ1998. منتشر شده به زبان آلمانی در سالنامه ادبی ولفن گارتن در سال 1999.

Welfengarten, Jahrbuch für Essyismus, herausgegeben von Leo Kreutzer und
Jürgen Peters, Nr. 9, 1999, Revonnah Verlag



من های من

من یک من دارم
که رفتار می کند

یک من دوم دارم
که نظاره می کند،
چه می کنم

یک من سوم دارم
که هر کاری می خواهد می کند
و به حرف های من گوش فرا نمی دهد

و یک من چهارم دارم
که با همه من هایم دوست است

اما متاسفانه
او همیشه خانه نیست.


رویا

آن ها چهر نفر بودند
و ناراضی
سه نفر از آن ها فکر می کردند
چهارمی دلیل نارضایتی آن ها است
و کلک او را کندند

آن ها سه نفر بودند
و راضی تر از گذشته نبودند
دو نفر از آن ها فکر می کردند
سومی دلیل نارضایتی آن هاست
و کلک او را کندند

آن ها دو نفر بودند
و راضی تر از گذسته نبودند
یکی از آن ها فکر می کرد
دیگری دلیل نارضایتی اوست
و کلک او را کند

حالا او تنها بود
و راضی تر از گذسته نبود
او در رویای یک دشمن بود
رویا ناراضی بود
و کلک او را کند.


نه نهی تواند حقیقت داشته باشد

کسی که با دشمنان خلق رابطه برقرار کند
یک خائن است

کسی که با یک خائن رابطه برقرار کند که با دشمنان خلق رابطه برقرار می کند
یک خائن است

کسی که با یک خائن رابطه برقرار کند که با یک خائن رابطه برقرار می کند که با دشمنان خلق رابطه برقرار می کند
یک خائن است

کسی که با یک خائن رابطه برقرار کند که با یک خائن رابطه

نه نمی تواند حقیفت داشته باشد
من یک خائن هستم.


معادله ریاضی

یک به اضافه دو برابر است با سه
بنابراین
من دو دوست دارم
و ما با هم سه نفریم

یک به اضافه یک برابر است با دو
بنابراین
من یک دوست دارم
و ما با هم دو نفریم

یک منهای یک برابر است با صفر
بنابراین
من دوستم را از دست داده ام
و ما با هم صفر هستیم

اما من خودم را مانند صفر احساس نمی کنم
چیزی هم حتی کم دارم
من خودم را مانند منهای یک احساس می کنم
بنابراین
یک منهای یک برابر است با منهای یک

به حساب ریاضی من دو دوست از دست داده ام
بنابراین
یک منهای دو برابر است با منهای یک.


یک رویا

یک پلوور سرخ رنگ داشتم
در سفری آن را از دست دادم

براه افتادم
به هر سو
و آن را هیچ کجا نیافتم
پلوور سرخ رنگ وجود داشت
اما من فکر می کردم
پلوور من سرخ پررنگ می باید یاشد

خسته و کوفته بازگشتم
به سوی خانه خود
در را گشودم
در اطاق پذیرایی
جلو پنجره
روی دسته یک صندلی
یک پلوور کهنه سرخ رنگ قرار داشت
قدری درنگ کردم
اما بعد آن را پوشیدم
و احساس خشنودی کردم.


مرد نمونه

من مرد نمونه نام دارم
همسر من همسر نمونه نام دارد
ما دو فرزند داریم
آن ها پسر نمونه و دختر نمونه نام دارند
منزل ما منزل نمونه نام دارد
ما یک اطاق پذیرایی نمونه داریم
یک اطاق خواب نمونه
دو اطاق بچه نمونه
و یک آشپزخانه نمونه
غذای محبوبمان غذای نمونه نام دارد
ما یک تلویزیون نمونه هم داریم
و برنامه محبوبمان برنامه نمونه نام دارد

خلاصه کنم
من یک انسان نمونه هستم

اما میدانید
واژه ی انسان نمونه هم اکنون در من احساسی را بر انگیخت
که با احساس نمونه ام در تناقض قرار دارد
حرف آخرم را پس می گیرم.


حیف

قهوه خوش مزه است
حیف که شیر نداری

متاسفم که شیر ندارم

قهوه با شیر خوش مزه است
حیف که شکر نداری

متاسفم که شکر ندارم

قهوه با شیر و شکر خوش مزه است
حیف که شیرینی نداری

متاسفم که شیرینی ندارم

شیرینی با قهوه خوش مزه است
حیف که من کمی کسلم

متاسفم که تو کسلی.


رویا های گرم

بیرون سرد است
چند تا رویای گرم می پوشم
و به گردش می روم

رهگذران نگاهم می کنند
انگار که عریانم.

پل

گدشته من آینده ای ندارد
و اینده من گذشته ای ندارد

پلی میان آن ها
می سازم

در پل گذشته ام آینده ای می یابد
و آینده ام گذشته ای

می میرم
و دوباره جان تازه ای می گیرم.

(نسخه تغییر یافته)


تصویرم از خویشتن

صبح
پیش از آن که از خانه خارج شوم
تصویرم از خویشتن رئالیستی است

نزدیکی های ظهر به تصویری اکسپرسیونیستی
دگرگونی پیدا می کند

عصر تصویرم از خویشتن
کوبیستی است

شب یک امپرسیونیستم.


پیش گفتگو

آن چه را که می خواهم با او درمیان بگذارم
پیش از آن با خویشتن در میان می گذارم

آن جا که من حق ندارم او عصبانی می شود
و من به او حق می دهم
آن جا که او حق ندارد من عصبانی می شوم
اما او به من حق نمی دهد

فکر می کنم بهتر باشد
همین حالا به ملاقات او بروم.

بخش دوم

بخش دوم


آن چه به صلاح من است

آن چه به صلاح طبقه کارگر است، به صلاح بشریت است
آن چه به صلاح حزب طبقه کارگر است، به صلاح طبقه کارگر است
آن چه به صلاح کمیته مرکزی حزب طبقه کارگر است، به صلاح حزب طبقه کارگر است
آن چه به صلاح دفتر سیاسی حزب طبقه کارگر است، به صلاح کنیه مرکزی حزب طبقه کارگر است
آن چه به صلاح دبیر دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب طبقه کارگر است، به صلاح دفتر سیاسی حزب طبقه کارگر است

من دبیر دفتر سیاسی هستم
آن چه به صلاح من است، به صلاح دفتر سیاسی است، به صلاح کمیته مرکزی است، به صلاح حزب است، به صلاح طبقه کارگر است، به صلاح بشریت است
بنابراین آن چه به صلاح من است به صلاح بشریت است، از همین رو انسانی و حقیقی است
یک سرمایه دار احمق هم درست همین طور می اندیشد
من سرمایه داری را رد می کنم.


خوب است

خوب است که گاه به گاه با بعضی انسان ها مواجه می شوم. بعد از آن به خود میگویم، انسان من جمله چه شگفت انگیز است. این به تصویرم از جان جان تازه ای می بخشد. بعضی تجربیات با انسان ها تصویر ما را از جهان کدر می کنند.


سفری یه سرزمین نا آشنا

برای ضعف هایم
و برای ضعف های تو
بهایی پرداخته ام

و همه ی آن چه از توانایی دارم
مدیون خویشتن و تو ام

ضعف ها زندگی را جالب می کنند
آن ها ما را منحصر بفرد و حساس می کنند
آن ها به زندگی ما یک دینامیک می بخشند
و اغلب آن ها داستانی را به جریان می اندازند
سفری به سرزمین نا آشنا
با خویشتن نا آشنای خویش آشنا می شویم.


.

پنجشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۹

من بهترین نیت ها را دارم، اما

سطری از یک ترانه


دشمن یکی دیگر نیست.
دشمن محدودیت های یکی دیگر است.

یک نویسنده اروپای شرقی


میان هیچ بودن و رنج بردن،
رنج بردن را بر می گزینم.

ویلیام فالکنر

یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۹



بالاترین وظیفه ای که به آن فراخوانده شده ایم، برای
هر کس این است که او زندگی خودش را زندگی کند.


Michel de Montaigne




خط جبهه در من قرار دارد.

Ingeborg Bachmann



ماییم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایـه ی دادیـم و نـهاد ستمیم

پستیم و بلندیـم و کمالیـم و کمیـم
آیینـه زنگ خورده و جـام جمیـم

خیام


چشم


نیمه دیگر








صلیب





آسپرین



بدون شادی (دوست) ما تنها هستیم





تمامی نقاشی ها رنگ روی کارتن و در اندازه 35×25 می باشند.




بخش اول


بستنی

پروین چند بار در سوپرمارکت با منوچهر روبرو شده بود. او حدس می زد، منوچهر باید یک ایرانی باشد. منوچر بطور ویژه ای مورد پسند او نبود. اما از او بدش هم نمی آمد. تا در یک روز برفی که آن اتفاق افتاد.
چند روز بود که برف می بارید. اگر هم برف گاه قطع می شد، همه احساس می کردند که بزودی دوباره شروع می شود. زیاد سرد نبود. اما آنقدر هم گرم نبود که برف توی خیابان آب شود. و در لحظه ای که پروین منوچهر را دید، برف پربار می بارید. آنقدر پربار که رد پاها فوری از میان می رفتند. منوچهر در یک دستش پاکت خرید را داشت و در دست دیگرش یک بستنی و از سوپرمارکت خارج می شد. او به بستنی اش لیس می زد و به خانه می رفت. او توجه پروین را به خود جلب کرد. پروین فکر کرد، او باید آدم جالبی باشد که در وسط زمستان، هنگام بارش برف، در خیابان بستنی می خورد. اگر پربار برف نمی بارید منوچهر متوجه کنجکاوی پروین می شد. اما متوجه آن نشد. این صحنه کافی بود تا پروین تصمیم بگیرد با منوچهر آشنا شود. او می دانست که منوچهر بعد از ظهرها خرید می کند. و سخت نبود، با او از روی تصادف موقع خرید روبرو شود.

روز بعد وقتی آن ها از سوپرمارکت خارج می شدند با هم روبرو شدند. برای این که این فرصت از دست نرود، پروین از منوچهر پرسید: « شما ایرانی هستید؟» منوچهر دوستانه به او جواب داد و آن ها شروع کردند با یکدیگر حرف بزنند. پروین با مهارت موفق شد، منوچهر همان روز دعوتش کند.
پروین یک دلیل کافی داشت تا به منوچهر علاقه مند باشد. و منوچهر به اندازه کافی نیاز داشت، تا با زنی آشنا شود. چنین بود که آن ها بعد از چند روز دوست نزدیک شدند. اکنون آن ها یکدیگر را به طور متقابل ملاقات می کردند.
ملاقات های دوجانبه گسترش پیدا کردند. گاه چند روز پروین نزد منوچهر می ماند و گاه برعکس. آن ها یکدیگر را دوست داشتند و احساس می کردند یکدیگر را برای همیشه دوست دارند.
در خیابان هنوز برف نشسته بود. برفی که در ظرف چند هفته ی اخیر باریده بود. پروین از منوچهر که نزد او مهمان بود پرسید که آیا او چیزی میل ندارد تا او برایش بخرد. و منوچهر بدون این که به این سئوال توجهی کند جواب داد: «نه، متشکرم!»
بعد از چند هفته آن ها آشنایانشان را دعوت کردند تا با آن ها دوستی شان را جشن بگیرند. مهمان ها رفتند. و آن ها خودشان را حاضر می کردندکه به رختخواب بروند. آن ها در گذشته با هم همبستر شده بودند. امشب نباید خیلی با شب های فبلی تفاوت داشنه باشد.اما پروین ناآرام بود. مسئله ای وجود داشت که او نمی توانست توضیح بدهد. او سرانجام از منوچهر پرسید:
«چرا تو از زمانی که ما با هم هستیم میلی به بستنی نداری؟» منوچهر صورتش سرخ شد و با تاخیر جواب داد:
«من مریض بودم. به همین خاطر گاه به گاه بستنی می خوردم. من حالم بهم می خورد. دکتر به من توصیه کرده بود، وقتی این طور می شود بستنی بخورم. از زمانی که با تو آشنا شده ام، دیگر حالم بهم نمی خورد و بستنی نمی خورم.»
پروین خیلی خوشحال شد. آن ها یکدیگر را در آغوش گرفتند و شب بی اندازه زیبایی با یکدیگر داشتند. پروین حالا دلیل بیشتری داشت تا منوچهر را دوست داشته باشد. سئوال پروین اما منوچهر را در فکر فرو برد. او دوباره نا آرام شد. اوایل حرارتی که پروین می بخشید به منوچهر فرصت زیاد نمی داد که در فکر فرو برود. اما با پا گذشت زمان منوچهر دوباره حالش بهم می خورد. او دوباره بستنی می خرید، بدون این که پروین بتواند متوجه آن شود. بعد او جلوی پروین هم بستنی می خورد. و آن ها با هم در مورد بستنی حرف نمی زدند.


گردنبند طلا

اکبر احساس می کرد، محمود میلی به گفتگو ندارد. او فکر کرد، نباید او را بدین خاطر سرزنش کند. این شب ها آخرین شب هایشان بود. شاید محمود در خودش است، اکبر این فکر را کرد و او را راحت گذاشت. او شروع کرد، خاطراتش را در ذهنش زنده کند. او اکنون خاطره هایش را از منظره های زادگاهش زیباتر و زنده تر احساس می کرد. شاید آن ها زمانی به همین زیبایی و زنده بودند و گذشت زمان پرده ای کدر بر آن ها کشیده بود

هیجده ساعت بعد از دستگیری اش او در اطاق بازجویی نشسته بود. پشتش به دیوار بود و پاهای تا زانو باندپیچی شده اش روی کف اطاق قرار داشتند. هنوز صابری از او سئوال نکرده بود که محمود گفت:
«شما بردید!»
و او خودش از گفته اش تعجب کرد. صابری دستپاچه شد. او پنج سال بود که از زندانیان بازجویی می کرد. بیش از صد تن از آن ها را بازجویی کرده بود.بعضی خیلی مقاومت کرده بودند، بعضی کمتر مقاومت کرده بودند و تعدادی از همان اول خودشان را باخته بودند. اما تا کنون کسی مثل محمود با او حرف نزده بود. او احساس غرور کرد و به محمود گفت:
«شما هم خوب مقاومت کردید.»
محمود تسکین پیدا کرد. در سه هفته ای که او در بیمارستان معالجه می شد، صابری چند بار او را ملاقات کرد. بعد از اقامت در بیمارستان دوباره به زندان منتقل شد. صابری به بهانه های گوناگون چند بار او را به اطاق بازجویی خواست. محمود در آغاز از هر گونه بحث با او پرهیز می کرد. بعد گفتگوهای آن ها یک سیر طبیعی پیداکرد. صابری او را سرزنش می کرد که تحصیلش را قطع کرده است و این که او اینده ی شغلی اش را قربانی فعالیت سیاسی اش کرده است و این که او علیه شاه که پیشرفت کشور را می خواست مبارزه می کرد. محمود نظرش را از او پنهان نمی کرد. او اشاره کرد به فقری که میلیون ها انسان در کشور دچار آن هستند.
قبل از این که او در دادگاه محاکمه شود، صابری به او گفت که او محکوم به اعدام می شود. او در کشته شدن یک ژنرال آمریکایی دست داشت.

محمود اطاق بازجویی را ترک کرد. او سرش را با کتش پوشاند و با نگهبان بطرف سلولش رفت. او با دستانش گردنبند را در جیب شلوارش لمس کرد. او خودش را سرزنش می کرد که چرا این هدیه را قبول کرده است.شاید هدیه همسرش باشد. سرانجام او در سلولش بود. خوشحال شد. نگهبان در را بست. محمود کت را از سرش برداشت. اکبر از او پرسید:
«او نگفت کی؟»
«نه !» محمود جواب داد.
پتوی کف سلول ضخیم نبود، اما بهتر از موکت نازک کف سلول بود. اکبر گفت: «فکر می کنی ما را فردا صبح ببرند؟» «نمی دانم.» محمود جواب داد. «آن ها دیگران را هفته پیش در دو گروه بردند. شاید ما را فردا ببرند.»

صبح زود، ساعت پنج محمود و اکبر را برای تیرباران کردن بردند. در میان راه محمود همان احساس را داشت که در مدرسه وقتی پای تخته سیاه صدایش می کردند، داشت. او آن زمان خودش را کمی ناآرام احساس می کرد. سپس اما آرام می شد. اکنون نیز آرام شد. بعد از دستور تیراندازی زانوانش خم شدند و سرش روی سینه اش خم شد. افسرس که به جوخه اعدام دستور می داد، به او نزدیک شد و به او تیر خلاص زد. سپس او به ستوان زیردستش گفت: «چرا به او نگفتید که وسایلش را به خوانواده اش تحویل دهد؟ او یک گردنبند همراه خود دارد.» ستوان زیردستش گفت: «وقتی او را تحویل ما دادند، ما گردنبندی نزد او ندیدیم.» «گردنبند باید بدل باشد.» افسر گفت.


غریبه

دیگر نشانی از این نبود که احمد تازه دیروز به این خانه اسباب کشی کرده است. و یک پناهنده هم انقدر وسایل ندارد که تنظیم ان ها چند روز طول بکشد. بخصوص اگر او دانشجو و مجرد باشد. با این وجود او از دیروز مشغله اش سروسامان دادن به خانه ی جدیدش بود. فقط از دیروز مشغله اش این نبود. ناارامی اش و نگرانی اش چند هفته قبل شروع شد. از زمانی که مشخص شد که او اسباب کشی می کند. او فکر می کرد، اسباب کشی به خانه ای جدید باید کاری دشوار باشد. امروز هم او مشغله اش نگرانی هایش بودند، اگر چه او دوستانش را که به او کمک کرده بودند، دیروز روانه خانه هایشان کرده بود. تازه وقتی آخرین پرده را در آشپزخانه آویزان کرد و دید که خانه اش منظم است، خودش را راحت احساس کرد.
حالا که دیگر نگرانی نداشت، صندلی ای را که برای آویزان کردن پرده از آن استفاده کرده بود کنار میز کوچک آشپزخانه قرار داد. روی آن نشست و سیگاری پیچاند. آن را روشن کرد. هنوز سیگار را تمام نکرده بودکه خودش را غمگین احساس کرد. محله ای که از آن اسباب کشی کرده بود، بطور ویژه ای مورد پسند او نبود، اما حالا که اسباب کشی کرده بود با آن پیوند احساس می کرد. سپس محله ی جدیدش کنجکاوی اش را جلب کرد. خوشحال شد.

او دو سال بود که در این شهر زندگی می کرد. از زمانی که تقاضای پناهندگی اش پذیرفته شد، تصمیم گرفت در این شهر بماند. او شهر را کامل نمی شناخت. او جایی ساکن شد که خانه ای پیدا کرد. حالا بعد از دو سال شهر را بهتر می شناخت. او می دانست که محله اش یک محله ی خوب است.بخش بزرگی از ساکنانش را دانشجویان و خارجی ها تشکیل می دادند. مزیت دیگر محله نزدیکی اش به دانشگاه بود.
طرف های عصر بود و مغازه ها بیش از این باز نمی ماندند. احمد لباس هایش را عوض کرد و رفت خرید. او چندتا سوپرمارکت در خیابان اصلی محله اش پیدا کرد و آن جا خرید کرد. در بازگشت از کیوسکی در خیابانی که او زندگی می کرد، چند بطر آبجو و یک بسته توتون خرید. به زن فروشنده گفت: «خدا حافظ!»
«به امید دیدار!» زن فروشنده جواب داد.
وقتی به خانه رسید، راضی بود. همه چیز خوب پیش رفته بود.

دو روز بعد، وقتی احمد از استخر به خانه بازمی گشت، همه چیز را که می خواست در باره ی محله اش بداند، می دانست. او در پارک قدم زده بود. او می دانست نزد چه کسی پنیر گوسفند بخرد. و او کوتاه ترین راه را تا دانشگاه امتحان کرده بود. از کیوسک نزدیک خانه اش برای خودش توتون خرید. فروشنده همان کسی بود که او بار قبلی دیده بود. او خرید کرد و به فروشنده گفت:
«به امید دیدار!»
فروشنده جواب داد:«خدا حافظ!»
چگونگی خدا حافظی کردن فروشنده توجهش را جلب کرد. او حالا بیاد آورد که بار قبل فروشنده با او چگونه خدا حافظی کرده بود. او در باره ی آن فکر کرد و آن را مهم تلقی نکرد. وقتی به خانه رسید، آن را فراموش هم کرد.
موقع خرید بعدی احمد با «خدا حافظ» خدا حافظی کرد. فروشنده با «به امید دیدار» به او جواب داد. موقع خرید بعدی او «به امید دیدار» گفت و فروشنده با «خدا حافظ» جوابش را داد. یک زنجیر تکرار بوجود آمد. «به امید دیدار» «خدا حافظ»، «خدا حافظ» «به امید دیدار»، «به امید دیدار» «خدا حافظ»، «خدا حافظ» «به امید دیدار»

بتدریج احمد این مسئله را که هنوز مهم تلقی نمی کرد، نمی توانست فراموش کند. بعد از هر تکرار او جدی تر با آن سروکار پیدا می کرد. حالا، برای این که مبادا اشتباه کند، آخرین شکل خدا حافظی را در تقویمش روی میز کار یادداشت می کرد. او نمی دانست، چه طور شد که یک جریان عادی، که هر روز میلیون ها بار میان مردم پیش می آید، او را در این موقعیت قرار داده است.
او به مسئله اهمیت داد، اما نه اهمیتی بزرگ. تا روزی که در میان راه کیوسک فراموش کرد آخرین شکل خدا حافظی چه بود. او بازگشت و تقویم را نگاه کرد. این برایش خیلی بود.
قبل از این که او دوباره به سمت کیوسک حرکت کند، در اطاقش به این سو و آن سو می رفت و به این مسئله می اندیشید. احساس کرد، مضحک سده است. از خودش پرسید؛ چه طور توانست یک جریان عادی، که هر روز میلیون ها بار میان مردم پیش می اید، او را در این موقعیت قرار دهد. سپس خوسحال شد و ارام گرفت. او خوشحال بود که کسی این را نمی داند. دوباره به هیجان آمد. تازه وقتی خشمگین شد، تصمیم گرفت دیگر از این کیوسک خرید نکند. کیوسک بعدی هم چندان دور نبود. او می توانست آن جا خرید کند. بعد از تامل کوتاهی تصمیمش را درست تلقی نکرد. چرا باید او از حقش صرفنظر می کرد از این کیوسک خرید کند. بعد تصمیم گرفتف همیشه از فروشنده با «خدا حافظ» خدا حافظی کند. دست کم او زخمی شده بود. حالا دیگر هیجان زده نبود، اما او این راه حل را نیز درست تلقی نکرد. فروشنده دست کم بارها به شکل خودمانه ای از او خدا حافظی کرده بود. او بر این نظر بود که او به فروشنده توهین می کند، چنانچه به شکل رسمی با او خدا حافظی کند. او بنظرش رسید، شاید بهتر باشد با او صحبت کند. این اندیشه مورد پسندش قرار نگرفت. شاید او مسخره اش می کرد. سرانجام تصمیم گرفت با «به امید دیدار» با او خدا حافظی کند.

بدین ترتیب چند هفته ای سپری شدند. و احمد همیشه می گفت: «به امید دیدار!»
فروشنده همیشه جواب می داد: «خدا حافظ!»
اوایل احمد آرام بود. اما کم کم فروشنده او را دچار مخمصه کرد. او به این نظر رسید که تصمیمی نادرست اتخاذ کرده است. نه، این طور نمی تواند ادامه پیدا کند. این بار این موضوع را جدی تر و عمیق تر احساس کرد. از خودش پرسید، چه طور توانست یک جریان عادی، که هر روز میلیون ها بار میان مردم پیش می آید، او را در این موقعیت قرار دهد. او خوشحال بود که کسی این را نمی دانست. او در نظر گرفت که هرگز از این کیوسک خرید نکند. برای این که از حقش صرفنظر نکند که از این کیوسک خرید کند، از این راه حل صرفنظر کرد. اما او زخمی شده بود و نمی توانست غرورش را انکار کند. برای مدت کمی به تناقض میان حق و غرور اندیشید و نتوانست راه حلی پیدا کند که هر دو را برآورده کند. او فکر کرد، شاید بهتر باشد که اصلا چیزی نگوید. اما بدین ترتیب به فروشنده توهین می کرد. و اگر به او توهین کند به خودش نیز توهین کرده است. او این طور فکر کرد و آن را پذیرفتنی تلقی نکرد. اما برایش روشن نبود، که می خواست به فروشنده توهین نکند یا بخودش. این راه خروج برایش باقی ماند که همیشه با شکل رسمی از فروشنده خدا حافظی کند.

چنین بود که چند هفته دیگر سپری شدند. و احمد هنگام خدا حافظی به او می گفت:
«خدا حافظ!»
فروشنده به او جواب می داد:
«به امید دیدار!»
اوایل این جریان آرامش کرد. اما با گذشت زمان فروشنده دوباره او را دچار مخمصه کرد. او درمانده شده بود. او فکر کرد، دوباره تصمیمی نادرست اتخاذ کرده است. از خودش پرسید، چه طور توانست یک جریان عادی، که هر روز میلیون ها بار میان مردم پیش می اید، او را در این موقعیت قرار دهد. او آن چنان احساس درماندگی می کرد که به سختی می توانست بخوابد. او فکر کرد، اگر راه خروجی پیدانکند، دیوانه خواهد شد. او همه ی راه حل های گذشته را در مغزش مرور کرد. او همه را رد کرد. عاجز و درمانده چراغ های اطاقش را خاموش کرد و به رختخواب رفت. ناگهان دوباره برخاست و چراغ ها را روشن کرد. او از خوشحالی فریاد شادی سرداد.
«یافتم!»
«یافتم!»
او با صدای بلند با خودش حرف می زد و در اطاقش یه این سو و آن سو می رفت.
عصر روز بعد او زود به سوی کیوسک حرکت کرد. او خرید کرد و هنگام خدا حافظی گفت:
«به امبد خدا!»
«به امید خدا!» فروشنده جواب داد.
«برنده شدم. بالاخره او با زبان من با من حرف زد.» این را او به خودش گفت و می خواست پیروزی اش را جشن بگیرد. اما او در یخچال دیگر آبجو نداشت. به کیوسک دیگر رفت و چند بطر آبجو خرید. آبجو را نوشید و بخواب رفت.
بعد از ظهر روز بعد از خواب برخاست. بیاد دیروز افتاد. سپس کجکاو شد.«چرا او این طور عکس العمل نشان داد؟» این را از خودش پرسید. تا عصر صبر کرد. سپس به سوی کیوسک رفت.
«عصر بخیر!» او گفت.
فروشنده جواب داد: «صبح بخیر!»
او اکنون شروع کرد بافروشنده گفتگو کند.
«دیگر هوا تاریک شده است. چرا به من صبح بخیر گفتید؟»
«چه فرق می کند که صبح باشد یا عصر. این قدر مهم بحساب نیاورید.»
و احمد آن را زیاد مهم بحساب نیاورد.
بخش اول


این جا دو بهیار کار می کنند

این جا دو بهیار کار می کنند. یوهان و اروین. با ورود اروین به اطاق همه بیماران به احترام او در تخت ها نیم خیز می شوند. او همیشه و با همه مهربان است. حال همسر و فرزندان بیماران را نیز می پرسد. پنجره را که می بندد، همه از توجه او به سلامتی شان از او تشکر می کنند.
آمد و رفت یوهان اما کمتر توجه کسی را جلب می کند. جز این که بیماران همیشه بر سز بستن پنجره با او بحث می کنند. و بسته به این که یوهان سرحال باشد یا پکر، بحث با خوشی یا ناراحتی پایان می یابد. وی حال اقوام کسی را هم نمی پرسد.
اروین را همه بیماران دوست دارند. برای دوست داشتن یوهان کسی دلیلی ندارد. اما او را نیز همه دوست دارند.


دوچرخه

اوایل ماه دسامبرو با آغاز برف و یخبتدان دوچرخه ام را تمیز کردم و در محلی محفوظ از برف پارک کردم.
اکنون بیش از سه ماه از آن زمان می گذزد. امشب هنگام خواب بیاد می آورم که در این مدت بیش از صد بار از کنار دوچرخه گذشته ام، بی آنکه نگاهش کرده باشم. با خود عهد می کنم که فردا نگاهش کنم و با خاطری آسوده می خوابم.


هندوانه

رابطه ای مختل با هندوانه دارم. همیشه این طور نبود. در کشورم از طعم هندوانه در فصول گرم سال لذت می بردم. در فصول سرد از اشتیاق به آن لذت می بردم.
در شب اول زمستان، طولانی ترین شب سال، که نزد ما شب یلدا نام دارد، از خوردن آخرین هندوانه ای که آن را با دقت تمام نگهداری کرده بودیم، لذت می بردیم. این در عین خال خدا حافظی با آن بود.
این جا درآلمان طوری دیگر بود. این جا در تمام فصول سال هندوانه یافت می شود. در آغاز من خوشحال می شدم و گاه در زمستان هم هندوانه می خریدم. آن گاه چیزی اتفاق افتاد که آن را حدس نمی زدم. به تدریج اشتیاق به هندوانه را از دست دارم. برای چند سال خرید ان را بایکوت کردم. کمکی نکرد. احساس می کردم، خودم را مسخره می کنم.
از دست دادن اشتیاقم به هندوانه از عوارض جهانی شدن بود. جهانی شدن این را امکان پذیر کرده است، که در زمستان هم میوه های تابستانی در بازار وجود داشته باشند. احتمالا در ایران نیز اکنون در تمام فصول سال هندوانه وجود دارد. در نظر ندارم با این مسئله کنار بیایم. تنها یک بار در زمستان هندوانه می خرم و اشتیاقم را به آن خفظ می کنم.


خانه ای

از خود خانه ای نداشتم. و چندتایی واژه داشتم، که نمی دانستم با آن ها چه کار کنم. به این سو و آن سو، به این سو و آن سو، به این سو و آن سو. بنظرم رسید با آن ها خانه ای بسازم.

موضعی پایه ای با واژه ی اشتیاق دارم. پایه های خانه را با واژه ی اشتیاق ساختم. دیوارها باید محکم باشند. آن ها را با واژه ی خودسری ساختم. پنجره ها باید مرا با جهان پیوند دهند. آن ها را با واژه ی رویا ساختم. سقف تازه به خانه معنا می بخشد. آن را با واژه ی معنا ساختم. در خابه باید در من شادی برانگیزد، وقتی از خانه خارج می شوم یا به خانه بازمی گردم. آن را با واژه ی شادی ساختم.
خانه تمام است. و واژه ی خوشبختی برایم باقی مانده است. آن را به شما می بخشم.


در منطقه پیاده روها

در منطقه پیاده روهای شهر ما چهار خیابان و بک کوچه به هم می پیوندند. در خیابان ها آدم ها معمولا بطور موازی با هم عبور می کنند. در یک جهت یا در دو جهت برعکس هم. در وسط شهر ما، مسیر های رهگذران یک دیگر را با همه زوایای ممکن قطع می کنند. آن ها از پنج مسیر گوناگون می آیند، یا رهسپار پنج مسیر گوناگونند.
و آن جا یک یادبود وجود دارد که روی آن یک ساعت نصب شده است. جلو این یادبود مردم با هم قرار می گذارند. اگر تو از برابر آن بگذری، همیشه چندتایی را می بینی که آن جا ایستاده اند. این جا اغلب مسیرهای زندگی یکدیگر را قطع می کنند.